درباره نویسنده
محمد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • محمد
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • عجب داستانی دارم با این گیتار...
  • کوچه
  • همدرد
  • گل من
  • ریتم گیتار من...
  • بالهاي عشق
  • ((گیتار))
  • پاييز
  • الهی...
  • اي کاش
  • سخن عشق...
  • روز های رفته...
  • دود مي خيزد...!
  • ياد خاطره ها...
  • بیا...
  • کليد
  • ((ها)) کن!
  • تنهايی...
  • حسرت ديدار
  • خدایا...
  • شوق دیدار یار...
  • عشق واقعی...
  • عشق یعنی...
  • دوری یار...
  • تجلی عشق
  • چگونه فراموشت کنم تو را...
  • سخن دل...
  • عزیزمی عزیز... هنوز یادم نرفته خودت بهم یاد دادی یادته؟
  • چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦
  • عاشقی؟
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • امرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
دوستان من
  • احساس تنهايی من
  • غم تنهايي من
  • ورود با کفش های سياه ممنوع!
  • کلبه ی پاییزی من
  • آوای گيتار
  • پريسا
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ريتم گيتار من
عجب داستانی دارم با این گیتار...
نویسنده: محمد - دوشنبه ٥ دی ،۱۳٩٠

 سلام

خیلی دلم برا وب تنگ شده بود خوشحالم که برگشتم حالا حالا ها هستیم...ابرو

نظرات ()



کوچه
نویسنده: محمد - شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۸

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

نظرات ()



همدرد
نویسنده: محمد - دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸
با تو ای همدرد ای عشق
با تو درمان یافت این دل

خانه ات جاوید آباد
از تو سامان یافت این دل

ای سراپا عاطفه
جز یاریت یاری ندارم

ای کلامت شعر و بوسه
بی تو غمخواری ندارم

آسمان خانه ات
یک کهکشان رنگین کمان است

وآن نگاهت
روشنی چون عروس آسمان است

زندگانی ات ترانه
گریه هایت عاشقانه

واژه هایت ساده گویی
گفتگویی کودکانه

دیدگانت بامدادان
اشکهایت چشمه ساران

چهره ات رنگ سپیده

گونه هایت لاله زاران
گیسوانت آبشاران

زلف جنگل زیر باران
پیکرت آمیزه ای از عطر پاک گلعذاران

با تو ای همدرد ای عشق
با تو باران در بهاران

مثل یک قطره تو دریا
گم شدن تو جمع یاران

با تو ای همزاد!همدل!با توام بی باده مستم
سر نپیچم من هرگز از آن عهد و پیمانی که بستم

ای سراپا بی نیازی
در کنارت بی نیازم

با تو رودم با تو ابرم
هم نشیبم هم فرازم

آب و خاک و باد وآتش
خانه در تو جمله در تو

مهر و کین و خشم و بخشش
جمع در تو سربه سر تو

آفتاب آسمانی
بی نهایت بی کرانی


دشمن سردی و ظلمت
روشنی بخش جهانی
نظرات ()



گل من
نویسنده: محمد - چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٧

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی
جان من جوهر من، کاش اینجا بودی
اگر اینجا بودی ، خانه خاموش نبود
آینه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلب سنگینم ، غربت آهنگ نبود
ساعت دیواری خسته از زنگ نبود

 

کاش اینجا بودی

 

با تو بودن ای کاش، تا ابد ممکن بود
لحظه های دیدار، تا ابد ساکن بود
اگر اینجا بودی، زندگی وسعت داشت
غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت

کاش اینجا بودی

 

کمترین پیدایی،دوری و اینجایی

من که با تو هستم،تو چرا تنهایی

باهمه دوری ما،اینهمه فاصله ها

همه جا سرشار ،از هوایت اینجا

 

گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی

نظرات ()



ریتم گیتار من...
نویسنده: محمد - سه‌شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٧

سلاملبخند

سلام به همه دوستان به خصوص داوود و نیلوفر عزیز

شرمنده که تو این مدت نبودمناراحت

میخوام ریتم گیتارمو عوض کنم البته با یه گیتار جدید...چشمک

اینم یه شعر از شاعر همیشه عزیز نانی:تشویق

با سیم ناز مژه هات یه عمر گیتار میزنم

نگاهتو کوک نکنی من خودمو دار میزنم

 چشمات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن

دست خودم نیست دلمو به درو دیوار میزنم

نظرات ()



بالهاي عشق
نویسنده: محمد - شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦

به بالهايي نيازمنديم‌،
بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌.
عقل به پايين مي‌كشدت‌.
قائم به قانون جاذبه است‌.
عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌.
عرفان را در تو جاري مي‌سازد و
آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است‌

نظرات ()



((گیتار))
نویسنده: محمد - شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦

 یه گیتار می خوام ، یه خلوت ، واسه خوش صدا شدن !

 یه ترانه واسه پرواز ، از زمین جدا شدن !

 یه گیتار می خوام ، یه خلوت ، برای ضجه زدن !

 می خوام از خنجر آواز ، پاره شه گلوی من !

 یه گیتار می خوام ، که دنیا ، از صدای اون بلرزه !

یه گیتار می خوام ، یه خلوت ، تا رسیدن به یه فریاد !

 واسه خوندن از درختی ، که شکست ، امّا نیفتاد !

نظرات ()



پاييز
نویسنده: محمد - یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦

هوا کمی سرد شده بود

بوی بارون میومد

خدا خدا میکرد که بارون نیاد

بارون که اومد دیگه  نتونست طاقت بیاره

برگ پاییزی از درخت چنار کنده شد و آروم به روی زمین افتاد...

نظرات ()



الهی...
نویسنده: محمد - سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦

الهی راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر

الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است

الهی ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ کاره ایم و تنها

تو

کاره ای

الهی چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم

الهی خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مد است

الهی ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است

                 ( ای خدای مهربان تنها از تو یاری می خواهم )

نظرات ()



اي کاش
نویسنده: محمد - سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦

ای کاش جمله زیبای دوستت دارم بدون هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ای کاش از گفتن جمله دوستت دارم از ترس سو تفاهم غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم.

ای کاش معشوق ز عاشق طلب جان می کرد تا هر بی سرو پایی نام عاشق بر خود ننهد؟

ای کاش همه عاشقان معشوق خود را تا سر حد پرستش می پرستیدند

ای کاش چون پرتو خورشید بهاری سحر از پنجره می تابیدم واز پس پرده لرزان حریر رنگ چشمانت را می دیدم

ای کاش تنها امید زندگی ام می توانستم فراموشت کنم یا شبی چون آتش

سوزانه دل از نهیب سینه خاموشت کنم

ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی به او که دوستش داریم هدیه می دادیم

ای کاش جمله دوستت دارم را به هوس آلوده نکنیم...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »